منوچهر خان حكيم
243
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خود راه مده كه ما همه خون را در راه صاحب خود بريزيم ؛ تا جان داريم بكوشيم « 1 » هم از براى ننگ و نام ، هم از براى زر و مال تا آنكه ببينيم روزگار گردون چه خواهد كرد . القصّه ، قبطال فرمود تا سپاه او آمدند در برابر يكديگر قرار گرفتند . چون شب بر سر دست درآمد ، از هردو سپاه صداى طبل جنگ برآمد و ميران طلايه بيرون آمدند . چون صبح شد آن دو لشكر در برابر هم صفوف مقاتله برآراستند و ميمنه و ميسره راست كردند . شاه هفت كشور بر پشت صف بر بالاى سرير مرصّع قرار گرفت و چتر شاهى بر سرافراشت . از آن طرف سرخرويان روسى مانند گاو مجوس « 2 » ايستاده در جوش و خروش درآمدند و از نالهء كرنا و آواز كوس گردون شكاف ، پيچوتاب در ناف زمين افتاد . القصّه ، از لشكر قبطال مبارزى به ميدان آمد برطاس نام ، در برابر قبطال سر فرود آورده اجازت ميداندارى گرفت و مركب در عرصهء ميدان جهانيده ، جولان داد و مبارز طلبيد . از غلامان اسكندر يكى اجابت يافته به ميدان رفت و با برطاس معارض شد . بعد از تلاش بسيار آن غلام كشته شد . رومى ديگر در ميدان آمد ، آن نيز كشته شد كه شير نر ، شيربچهء دماوند محمّد شيرزاد از پادشاه گيتىستان رخصت گرفته به ميدان [ آمد ] و سر راه بر برطاس گرفته بعد از اندك تلاشى محمّد او را با تيغ قلم كرد . ديگرى آمد او هم كشته شد . مجمل كلام كه تا وقت ظهر ، محمد شيرزاد ، هفت نفر بيابانى را مسافر دوزخ ساخت و ميدان را بست . چشم مردم قبطال از آن شيربچه ترسيد و ديگر كسى به ميدان نيامد . آن دلاور بازگرديده به آرامگاه خود رفت . اسكندر او را نوازش بسيار كرد ، اشاره كرد خلعت شاهانه بر محمد پوشانيدند و فرمود زر آوردند نثار محمد كردند . چون شب به سر دست درآمد ، باز از هردو سپاه طلايهداران بيرون رفتند . چون روز ديگر آفتاب عالمتاب سر زد ، باز صفها راست كردند . از صف لشكر قبطال دلاورى به ميدان آمد فرطوس نام ، و مبارز طلبيد . از سپاه منصور ، سوارى از قوم غضنفر كيارودى « 3 » بيرون آمده تهموس نام ؛ بعد از زمانى در دست فرطوس كشته شد . غلامى از غلامان اسكندر چون آن حال را بدان منوال ديد ، غيرتش اثر كرده به ميدان او
--> ( 1 ) . اصل : + و . ( 2 ) . اصل : محبوس . ( 3 ) . اصل : كياهرودى .